سفرکردم مگر یکدم شود داغش فراموشم

ولی افزون شد این بار گران هرلحظه بردوشم

به هرجا پای بگذارم چه درمحفل چه درگلشن

صدای دلنوازش می نشیند باز درگوشم

طلوع سال نو سرزد به یاد کودکی هایش

شکرخند گل احساس می بارد درآغوشم

دراین حال وهوا هرکس بکف جامی نشاط اما

من ازدست قضا خون جگر پیوسته می نوشم

غروب دلسرودن ها،شبیه نیلگون ابری

براندام غزل از دل لباس گریه می پوشم

تمام دلخوشی هایم شمیم خاطرات اوست

که باهربازی این چرخ کج رفتار می جوشم

به حکم عاشقی،کسرا،ببایدسوخت وباید ساخت

مبادا خاطر یار سفر کرده فراموشم

آن شب که درآیینه ی چشم تونشستم

باشیوه ی خود داد نگاه تو شکستم

اغراق نباشدسخنم،دست خودم نیست

باور کن ازآن لحظه که آیینه پرستم

لبریز گلاب نفس صبح بهاری است

هرجا که به یاد گل روی تو نشستم

در قاب سخن نقش تو بیت الغزلم شد

تا رشته ی در دری افتاد به دستم

وقتی که شدم همسفر عطر خیالت

از هرچه به غیراز تو وعشق تو گسستم

تصویر تو شد زمزمه پرداز شب من

تا دست ودلم رابه سر زلف تو بستم

کسراسخنت جام بلورین شراب است

هرشب به هو ای تو غزلنوشم ومستم

من ازخوش باوری آخر بروز خود چه آوردم

که برلب نقش می بندد پیاپی آه دمسردم

سراپا ابری ام، طوفانی ام،فریاد پنهانم

که همچون گردبادی دور خود بیهوده می گردم

شدم پرپر درآغوش بهار از ساده اندیشی

که مثل گل تبسم در نگاه این وآن کردم

سراب است آن چه ازمهر ومحبت قصه پردازند

نشاید بین این مردم فریبان چاره ی دردم

به پای دوستی بگذشتم از دار وندار خود

ولی در آستین خود ندانستم چه پروردم

مرنجان این من آزرده دل مرغ مهاجر را

اگر روزی کشیدم پر ازاین در،برنمی گردم

به طاق خانه خوکردم زدست بیوفاییها

چنان آیینه اما ،با سر و روی پر از گردم

میان اهل دل شعرم پیامی دلنشین دارد

که هرکس می شود کسرا غزل نوش رهاوردم

اگر تمام جهان در کنار من باشد

وآسمان همه شب بی‌قرارمن باشد

چراغ مشرق ازآیینه ی خوش اقبالی

به دست باور ودراختیار من باشد

بهاروباغ وپرستوبه صبح فروردین

برای دلخوشی آیینه دارمن باشد

جهان واین همه جاه وفرم برابر نیست

به یک نفس که خیالت کنار من باشد

توروح عاطفه ای عطرناب لبخندی

همیشه در همه جا این شعار من باشد

مرابس است به قدقامت توپردازم

به این بهانه قدت سایه سار من باشد

به باغ آینه وآب ،ای گل ،کسرا،

نگاه گرم تو تنها بهار من باشد

درست مثل طلوع بهار خندیدی

شبیه عطرشکوه شکوفه رقصیدی

درآسمان نگاهم پری زدی ازشوق

ستاره های شبم را یکی یکی چیدی

به روشنایی چشمت چراغ دل گل کرد

که مثل ماه شب چهارده تاییدی

دلم به دیدن رویت عجیب عادت کرد

ولی چه زود به سمت غروب کوچیدی

چه شدکه سنگ برآیینه ام زدی ازخشم

مگرچه آیه درآیین عاشقت دیدی

نشست شعله ی فریاد درغزل هایم

شکست شیشه ی عمرم،دریغ نشنیدی

به باورم ننشیند که پیش چشم رقیب

به حال روزمن دلشکسته خندیدی

چه اعتباربه رنگ وبه بوی گل( کسرا)

به حیرتم که به عمرت چرا نفهمیدی؟

چون باد شدم همسفر دربدری ها

یک دشت شقایق شدم ازخون جگری ها

آوار دو رنگی وریابر سر من ریخت

هم صحبتی طایفه ی بدگهری ها

بی تابی من در دل آیینه نگنجد

درمان نشود عقده ی بیدادگری ها

باآن که که کسی رازفلک حرز امان نیست

درحیرتم از آدم واین خیره سری ها

از قافله با دزد اگر یار کسی شد

اندیشه کن ای دوست ازاین همسفری ها

آلوده مکن دفترجان را که بسوزند

در آتش افروخته شأن بی خبری ها

(کسرا)سخن ازپرده برون کن به برخلق

تا شعله شودشعرتوبر پرده دری ها

هوای کوچه رابرهم زده دامان پرچینش

که همچون شیخ صنعان هرکسی برگشته ازدینش

به باغ حسن اگربا این ملاحت چهره بگشاید

یقین دارم که نشناسد ترنج ازدست گلچینش

میان دین فروشان این خبر پیچید؛شیخ شهر

به این سودا نظر دارد نگاه مصلحت بینش

گمانم قبله را گم کرده زاهد درنماز خود

که تاثیری نمی بخشد دعای خیرونفرینش

مبند آیینه ی دل رابه طاق عشوه ی دنیا

فریبت می دهد بایک نظر لبخند شیرینش

عجب دارم ازاین انسان واین تصویر پر نیرنگ

که شیطان هم کم آورده است پیش رسم وآیینش

هوای دیگری دارم به سر یا ایهاالساقی

که جزافسانه ای از جم نماند وجام زرینش

سخن در پرده باید گفت چون پیر خرد (کسرا)

که لب بگشاید اهل دل به تفسیروبه تحسینش

چراغ گریه به چشمان بیقرار گذاشت

مرا به وسعت شب های انتظار گذاشت

به باغ آینه چون لاله ای دمید، اما

به دشت سینه ی من داغ بیشمار گذاشت

گذاشت دست مرادرحنای زرد .خزان

گلی که بردل من حسرت بهار گذاشت

کتیبه ای که به جزطرحی ازغروب نداشت

کناردفترشعرم به یادگارگذاشت

اگرچه طعم عسل ازلبان من جاری است

زبوسه ای که لبم را یکی دوبار گذاشت

قسم به حرمت آیینه کار مرهم نیست

جراحتی که براین قلب داغدارگذاشت

حدیث غربت ودلتنگی مرا ،کسرا،

بروی گونه ی شب داغ انتظارگذاشت

ارزان بفروشد در ناب سخنش را

هرکس که نسنجیده گشاید دهنش را

صراف سخن بر سر بازار حریفان

ازکف ندهد ساده عقیق یمنش را

تا غنچه زد آهنگ تبسم به لب باغ

پاییز خبرداد به گل آمدنش را

یک روز به غارت ببرند ازسر غفلت

آن باغ که شد بی در و پیکر چمنش را

یوسف که رها کرد دل از قید هوس،دید

برقامت اعجاز قضا پیرهنش را

خور شید صفت باش ،نه چون ماه که هرشب

دربرکه ببینند پلنگان بدنش را

آزادگی آموز ازاین نکته ،که موری

هرگز نفروشد به سلیمان وطنش را

شمعی که زد آتش پر پروانه مارا

در آتش تقدیر بپیچد کفنش را

(کسرا)ننشیند به دل آینه فامی

آن کس که نسنجیدعیار سخنش را

درد بی درمان

درد است مردم هم کر وهم کوربودن

از اصل خود تا بی نهایت دوربودن

سردرخط فرمان ارباب زر وزور

در دام ذلت تابع دستوربودن

در خواب غفلت بی خبر از رنج مردم

بر خوان رنگین هوس مغروربودن

گرباید این سان بودن واین سان شنیدن

آن به که پیش از مرگ خود در کوربودن

دامان خلقت را بدور از آدمیت

ننگ است مردم وصله ی ناجور بودن

با این وآن سرکن به عمر خویش(کسرا)

حیف است انسان بودن ومنفوربودن